X
تبلیغات
حرف های ناتمام... - شعر

لبی سرد و دلی افسرده داریم

به سر افکار تیپا خورده داریم

رسد پایان پاییز واز آغاز

هزاران جوجه نشمرده داریم









+ نوشته شده در  سه شنبه 1392/09/26ساعت 23:55  توسط علی  | 

رمضان میرود و میبرد از کف دل ما

آن که یک ماه صفا یافت ازو محفل ما

رمضان عقده گشا بود گنهکاران را

وای اگر او رود و حل نشود مشکل ما

حال کای ماه خدا میروی آهسته برو

که ندانی چه کند رفتن تو با دل ما

 

+ نوشته شده در  شنبه 1392/05/19ساعت 19:23  توسط علی  | 

شب های هجر را گذراندیم و زنده ایم

ما را به سخت جانی خود این گمان نبود

+ نوشته شده در  شنبه 1392/05/19ساعت 19:19  توسط علی  | 

سلام دوستان

فردا اول پاییزه،شاید خیلی ها این فصل رو دلگیر و دل مرده بدونن اما واقعا پاییز هم جذابیت ها،زیباییها و حس وحال قشنگ خودشو داره

شما رو دعوت می کنم به خوندن قسمتی از یکی از اشعار اخوان ثالث در وصف پاییز

پاییز خوش بگذره

 

باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست؟

داستان از میوه های سر به گردون سای اینک خفته در آغوش پست خاک می گوید

باغ بی برگی

خنده اش خونی است اشک آمیز

جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن،

پادشاه فصل ها پاییز

+ نوشته شده در  جمعه 1391/06/31ساعت 19:45  توسط علی  | 

روزي گذشت پادشهي از گذرگهي
 
فرياد شوق بر سر هر کوي و بام خاست
 
پرسيد زان ميانه يکي کودک يتيم
 
کاين تابناک چيست که بر تاج پادشاست
 
آن يک جواب داد چه دانيم ما که چيست
 
پيداست آنقدر که متاعي گرانبهاست
 
نزديک رفت پيرزني کوژپشت و گفت
 
اين اشک ديده‌ي من و خون دل شماست
 
ما را به رخت و چوب شباني فريفته است
 
اين گرگ سالهاست که با گله آشناست
 
 آن پارسا که ده خرد و ملک، رهزن است
 
آن پادشا که مال رعيت خورد گداست
 
بر قطره‌ي  سرشک يتيمان نظاره کن
 
 تا بنگري که روشني گوهر از کجاست
 
پروين، به کجروان سخن از راستي چه سود
 
کو آنچنان کسي که نرنجد ز حرف راست
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1391/06/08ساعت 23:57  توسط علی  | 

نه سایه دارم و نه بر

بیفکنندم و رواست

اگر نه بر درخت تر

 کسی تبر نمی زند

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1391/06/08ساعت 13:42  توسط علی  | 

دیگر آن خنده زیبا به لب مولا نیست

همه هستند ولی هیچ کسی زهرا نیست

قطره اشک علی تا به ته چاه رسید

چاه فهمید کسی همچو علی تنها نیست

اللهم صل علی فاطمه وابیها و بعلها و بنیها و سر المستودع فیها

لعن الله علی قاتلک و غاصب حقک و منکر فضائلک

+ نوشته شده در  یکشنبه 1391/02/03ساعت 22:56  توسط علی  | 

فرخنده باد بر همگان مقدم بهار

نوروز،این خجسته ترین جشن روزگار

نوروز باستانی بر شما مبارکباد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1391/01/01ساعت 21:45  توسط علی  | 

نهان گشت كردار فرزانگان

پراكنده شد كام ديوانگان

هنر خوار شد جادويي ارجمند

نهان راستي آشكارا گزند

شده بر بدي دست ديوان دراز

به نيكي نرفتي سخن جز به راز

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/02/28ساعت 18:29  توسط علی  | 

الا اي اهوراي با فر و جاه          

به فرمان تو تابش هور و ماه

 

در اين روز نو از مه فرودين

به آيين جمشيد فرخنده دين

 

بگردان دل و ديده ام از گناه

بياموزم از نو دگرگونه راه

 

روان مرا از غم آزاد كن

به خرسندي و خوش دلي شاد كن

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/01/08ساعت 1:56  توسط علی  | 

گاوی است در آسمان نامش پروین

گاوی است دگر نهفته در زیر زمین

چشم خردت باز کن از روی یقین

زیر و زبر دو گاو مشتی خر بین

خیام

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/12/17ساعت 14:30  توسط علی  | 

 هم مرگ بر جهان شما نيز بگذرد
 
 هم رونق زمان شما نيز بگذرد
 
وين بوم محنت از پي آن تا کند خراب
 
بر دولت آشيان شما نيز بگذرد
 
باد خزان نکبت ايام ناگهان
 
بر باغ و بوستان شما نيز بگذرد
 
آب اجل که هست گلوگير خاص و عام
 
بر حلق و بر دهان شما نيز بگذرد
 
اي تيغتان چو نيزه براي ستم دراز
 
اين تيزي سنان شما نيز بگذرد
 
چون داد عادلان به جهان در بقا نکرد
 
بيداد ظالمان شما نيز بگذرد 
 
در مملکت چو غرش شيران گذشت و رفت
 
اين عوعو سگان شما نيز بگذرد
 
آن کس که اسب داشت غبارش فرو نشست
 
گرد سم خران شما نيز بگذرد 
 
بادي که در زمانه بسي شمعها بکشت
 
هم بر چراغدان شما نيز بگذردن
 
زين کاروانسراي بسي کاروان گذشت
 
ناچار کاروان شما نيز بگذرد
 
اي مفتخر به طالع مسعود خويشتن
 
تاثير اختران شما نيز بگذرد 
 
اين نوبت از کسان به شما ناکسان رسيد
 
نوبت ز ناکسان شما نيز بگذرد
 
بيش از دو روز بود از آن دگر کسان
 
بعد از دو روز از آن شما نيز بگذرد
 
بر تير جورتان ز تحمل سپر کنيم
 
تا سختي کمان شما نيز بگذرد
 
در باغ دولت دگران بود مدتي
 
اين گل، ز گلستان شما نيز بگذرد
 
آبي‌ست ايستاده درين خانه مال و جاه
 
اين آب ناروان شما نيز بگذرد
 
اي تو رمه سپرده به چوپان گرگ طبع
 
اين گرگي شبان شما نيز بگذرد
 
پيل فنا که شاه بقا مات حکم اوست
 
هم بر پيادگان شما نيز بگذرد
 
اي دوستان خواهم که به نيکي دعاي سيف
 
يک روز بر زبان شما نيز بگذرد
 
 
 سیف فرغانی
+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/01/31ساعت 10:6  توسط علی  | 

شنیده ای که محمود غزنوی شب دی

شراب خورد و شبش جمله در سمور گذشت

گدای گوشه نشین بر لب تنور بخفت

لب تنور بر آن بینوای عور گذشت

علی الصباح بزد ناله ای که ای محمود

شب سمور گذشت و لب تنور گذشت

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/01/31ساعت 9:44  توسط علی  | 

محتسب مستي به ره ديد و گريبانش گرفت

گفت اي دوست اين پيراهن است افسار نيست

گفت مستي زين سبب افتان و خيزان مي روي

گفت عيب راه رفتن نيست ره هموار نيست

گفت مي بايد تو را تا خانه قاضي برم

گفت رو صبح آي قاضي نيمه شب بيدار نيست

گفت نزديك است والي را سراي آن جا شويم

گفت والي از كجا در خانه خمار نيست

گفت تا داروغه را گوييم در مسجد بخواب

گفت مسجد خوابگاه مردم بد كار نيست

گفت مي بسيار خوردي زان چنين بيخود شدي

گفت اي بيهوده گو حرف كم و بسيار نيست

گفت ديناري بده پنهان و خود را وا رهان

گفت كار شرع كار درهم و دينار نيست

گفت از بهر غرامت جامه ات بيرون كنم

گفت پوسيده است جز نقشي ز پود و تار نيست

گفت بايد حد زند هشيار مردم مست را

گفت هشياري بيار اين جا كسي هشيار نيست

 

پروين اعتصامي

+ نوشته شده در  شنبه 1388/10/12ساعت 23:36  توسط علی  | 

در خیمه یکی در آتش تب می سوخت

مانند ستاره در دل شب می سوخت

وقتی که به خیمه ها هجوم آوردند

ای کاش دلی به حال زینب می سوخت

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/10/06ساعت 20:51  توسط علی  | 

رسم است هر كه داغ جوان ديده‌ دوستان

 رأفت برند حالت آن داغ‌ديده را

يك دوست زير بازوي او گيرد از وفا

وان يك ز چهره پاك كند اشك ديده را

آن ديگري بر او بفشاند گلاب قند

تا تقويت شود دل محنت‌كشيده را

يك چند دعوتش به گل و بوستان كنند

تا بركنندش از دل، خار خليده را

جمعي دگر براي تسلاي او دهند

شرح سياه‌كاري چرخ خميده را

 القصه هر كس به طريقي ز روي مهر

تسكين دهد مصيبت بر وي رسيده را

 تا اين‌جا تصوير‌هاي ايرج در خانه‌ي جواني كه فوت شده است، روايت مي‌شود. حال مي‌رويم به داستان نينوا:

 «آيا كه داد تسليت خاطر حسين

چون ديد نعش اكبر در خون تنيده را

آيا كه غمگساري‌ و اندوه بري نمود

ليلاي داغ‌ديده‌ي محنت‌كشيده را 

 بعد از پدر دل پسر آماج تيغ شد

 آتش زدند لانه‌ي مرغ پريده را.»

ایرج میرزا

یاحسین  التماس دعا

+ نوشته شده در  شنبه 1388/10/05ساعت 23:26  توسط علی  | 

فصل عزا آمد و دل غم گرفت                   خیمه دل بوی محرم گرفت
زهره منظومه زهرا حسین                      کشته افتاده به صحرا حسین
دست صبا زلف تو را شانه کرد                 بر سر نی خنده مستانه کرد
چیست لب خشک و ترک خورده ات          چشمه ای از زخم نمک خورده ات
روشنی خلوت شبهای من                     بوسه بزن بر تب لبهای من
تا زغم غربت تو تب کنم                         یاد پریشانی زینب کنم
آه از آن لحظه که بر سینه ات                 بوسه نشاندند لب تیرهاا
آه از آن لحظه که بر پیکرت                     زخم کشیدند به شمشیرها
آه از آن لحظه که اصغر شکفت               در هدف چشم کمانگیر ها
آه از آن لحظه که سجاد شد                  همنفس ناله زنجیر ها
قوم به حج رفته به حج رفته اند              بی تو در این بادیه کج رفته اند
کعبه تویی کعبه به جز سنگ نیست        آینه ای مثل تو بی رنگ نیست

منبع:وبلاگ دانلود رایگان کتاب های فارسی مخصوص موبایل

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/09/30ساعت 22:51  توسط علی  | 

 گفتی غزل بگو چه بگویم مجال کو

شیرین من برای غزل شور و حال کو

پر می زند دلم به هوای غزل ولی

گیرم هوای پر زدنم هست بال کو

گیرم به فال نیک بگیرم بهار را

چشم و دلی برای تماشا و فال کو

تقویم چار فصل دلم را ورق زدم

آن برگ های سبز سر آغاز سال کو

رفتیم و پرسش دل ما بی جواب ماند

حال سوال و حوصله قیل و قال کو

 

زنده یاد قیصر امین پور

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/09/30ساعت 22:23  توسط علی  | 

گزیدم از میان مرگ ها این گونه مردن را

 

تورا چون جان فشردن در بر آن گه جان سپردن را

 

خوشا از عشق مردن ای که طعم تو

 

حلاوت می دهد حتی شرنگ تلخ مردن را

 

چه جای شکوه زاندوه تو،وقتی دوست تر دارم

 

من از هر شادی دیگر غم عشق تو خوردن ا

 

تو آن تصویر جاویدی که حتی مرگ جادویی

 

نداند نقشت از لوح ضمیر من ستردن را

 

کنایت بر فراز دار زد جانبازی منصور

 

که اوج این است این،در عشق بازی پا فشردن را

 

مرا مردن بیاموز و بدین افسانه پایان ده

 

که دیگر برنمی تابد دلم نوبت شمردن را

 

کجایی ای نسیم نابهنگام ای جوانمرگی

 

که ناخوش دارم از باد زمستانی فسردن را

 

حسین منزوی
+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/05/27ساعت 21:56  توسط علی  | 

توضيح: چند سال قبل در اداره اي كار مي كردم كه حقوقمان هر چند يكماه  به حسابمان واريز مي شد .

ما كه از آخر ماه منتظر شارژ شدن حسابمان بوديم هر روز چند بار در ساعات مختلف شماره تلفن گوياي بانك مورد نظر را مي گرفتيم به اين اميد كه مبلغ حقوق در حسابمان باشد حتي گاهي اين تماس گرفتن در ساعات غير اداري و نيمه شب هم انجام مي شد. (ساده بوديم ، انگار مسئولين محترم دلسوز و شكم سير ما كه بيست و هشتم هر ماه حقوق رسميشان در حسابشان بود و البته خدا ميداند حقوق غيررسميشان !!! هر چند روز يكبار به حسابشان واريز مي شد كارهاي حياتي و مهمشان !!!)را ول مي كردند تا شندرغاز پول ما را به دستمان برسانند) الغرض ، شعر زير را در يكي از نااميديهاي مكرر تماس بي حاصل براي اطلاع از موجوي حساب با الهام از شعر «كتيبه» اثر زنده ياد مهدي  اخوان ثالث (م. اميد)سرودم متن اصلي و كامل شعر كتيبه را مي توانيد در همين وبلاگ (چندپست پايين تر بخوانيد)

فتاده تلفن آن سوي تر انگار سنگي بود  

و ما اين سو نشسته خسته و نالان

همه با يكدگر پيوسته ليك از جيب و با افلاس

اگر دل مي كشيدت  سوي دلداري

توانست رفت تا آنجا

كه جيبت را مجالي بود

***

يكي از ما كه جيبهايش كمي خالي تر از ما بود

لعنت كرد بختش  را

و ما هم اين چنين كرديم

به سوي تلفن رفتيم…

نوشته بود :

كسي راز مرا داند كه بانك ملي را گيرد

«و شب شط جليلي بود پر مهتاب»

***

يكي از ما كه اوضاعش كمي از جمع بهتر بود

به جهد ما درودي گفت و آغازيد

هلا دو دو دوباره دو

پس از آن شش دو بار و  هشت

«عزا، دشنام گاهي گريه هم كرديم»

زبس اشغال بشنيديم

چه مشكل بود اما «چه شيرين بود پيروزي»

صدا از دورگو آمد،

بگو …

براي ما بگو …

گوشي از دست او افتاد ،« گويي مرد»

بگو …

«لبش را با زبان تر كرد ما هم اين چنين كرديم»

 بگو…

طرف مي گفت همان،

تمام آنچه موجودي است

هزار ششصد و اندي است

و «شب شط عليلي» بود.

 

 

 

12/7/84

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/05/21ساعت 17:35  توسط علی  | 

شعر بسیار زیبا و تاثیر گذاریست از مهدی اخوان ثالث،خوندش رو بهتون پیشنهاد می کنم:

فتاده تخته سنگ آن سوی تر،انگار کوهی بود

وما این سو نشسته، خسته انبوهی

زن و مرد و جوان و پیر،

همه با یکدگر پیوسته،لیک از پای،

و با زنجیر.

اگر دل می کشیدت سوی دلخواهی

به سویش می توانستی خزیدن،لیک تا آنجا

که رخصت بود

تا زنجیر.

             ***

ندانستیم

ندایی بود در رویای خوف و خستگی هامان،

ویا آوایی از جایی،کجا؟هرگز نپرسیدیم

چنین می گفت:

((فتاده تخته سنگ آن سوی،وز پیشینیان پیری

بر او رازی نوشته است،هرکس طاق،هرکس جفت...))

چنین می گفت چندین بار

صدا،وآن گاه چون موجی که بگریزد زخود

در خامشی می خفت

وما چیزی نمی گفتیم

وما تا مدتی چیزی نمی گفتیم.

پس از آن نیز تنها در نگه مان بود اگر گاهی

گروهی شک و پرسش ایستاده بود.

و دیگر سیل و خیل خستگی بود و فراموشی.

وحتی درنگه مان نیز خاموشی.

وتخته سنگ آن سو اوفتاده بود.

           ***

شبی که لعنت از مهتاب می بارید،

وپاهامان ورم می کرد و می خارید،

یکی از ما که زنجیرش کمی سنگین تر از ما بود،

لعنت کرد گوشش را و نالان گفت:

((باید رفت.))

وما با خستگی گفتیم)):لعنت بیش بادا!))

گوشمان را،چشممان را نیز،((باید رفت.))

و رفتیم و خزان رفتیم تا جایی که تخته سنگی

آن جا بود

یکی از ما که زنجیرش رهاتربود، بالا رفت،

آن گه خواند:

((کسی راز مرا داند

که از این رو به آن رویم بگرداند.))

و ما با لذتی بیگانه این راز غبار آلود را

مثل دعایی زیر لب تکرار می کردیم.

وشب شط جلیلی ود پر مهتاب.

        ***

هلا،یک...دو...سه...دیگر بار

هلا،یک،دو،سه،دیگر بار.

عرق ریزان،عزا،دشنام،گاهی گریه هم کردیم.

هلا،یک،دو،سه،زین سان بارها بسیار.

چه سنگین بود اما سخت شیرین بود پیروزی

وما با آشنا تر لذتی ،هم خسته ،هم خوشحال،

زشوق و شور مالامال.

        ***

یکی از ما که زنجیرش سبک تر بود،

به جهد ما درودی گفت و بالا رفت.

خط پوشیده را از خاک و گل بسترد و با خود خواند

(وما بی تاب)

لبش را با زبان تر کرد(ما نیز آنچنان کردیم)

وساکت ماند.

نگاهی کرد سوی ما و ساکت ماند.

دوباره خواند،خیره ماند،پنداری زبانش مرد.

نگاهش را ربوده بود نا پیدای دوری،ما خروشیدیم:

((بخوان!))او هم چنان خاموش.

((برای ما بخوان!))خیره به ما ساکت نگه می کرد.

پس ازلختی

در اثنایی که زنجیرش صدا می کرد،

فرود آمد.گرفتیمش که پنداری که می افتاد.

نشاندیمش

به دست ما و دست خویش لعنت کرد.

((چه خواندی،هان؟))

مکید آب دهانش را و گفت آرام:

نوشته بود

همان،

کسی راز مرا داند،

که از این رو به آن رویم بگرداند.

         ***

نشستیم

و

به مهتاب و شب روشن نگه کردیم.

وشب شط علیلی بود.

 

تهران،خرداد 1342

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/11/13ساعت 17:19  توسط علی  | 

از تهی سرشار

جویبار لحظه ها جاری

چون سبوی تشنه کاندر خواب بیند آب واندر آب بیند سنگ

دوستان و دشمنان را می شناسم من

زندگی را دوست دارم.مرگ را دشمن

وای اما با که باید گفت این:

(من دوستی دارم.که به دشمن خواهم از او التجا بردن)

(مهدی اخوان ثالث)

+ نوشته شده در  شنبه 1387/10/21ساعت 12:46  توسط علی  | 

     من از روییدن خار سر دیوار دانستم

که ناکس کس نمی گردد بدین بالا نشینی ها

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/09/04ساعت 15:0  توسط علی  | 

گویند سنگ لعل شود در مقام صبر

آری شود ولیک به خون جگر شود

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/09/04ساعت 14:59  توسط علی  | 

ای نکویان که در این دنیایید
دوش بهر صنمی سرخ وسپید
دلم اندر وسط سینه تپید
رفتم و کردم از او خواهش رقص
پاشداز جایش و با من رقصید
وسط غلغله رقص به سهو
لب خود را به کت من مالید
یخه (یقه) من زتماس لب وی
پاک قرمزشد و رنگی گردید
چون زنم چشم به آن لکه فکند
بین ما گشت بسا گفت و شنید
گر نمی ساختم او را قانع
داشت از زور حسد می ترکید
فکر کردم که زیک لکه سرخ
تا چه حد رنج و محن باید دید
زین جهت به که شما آقایان
بانوان را پس از این پند دهید:
«کای نکویان که درین دنیایید
با بزک چون که برون می آیید
با خط سبز به پشت لب سرخ
بنویسید که رنگی نشوید!»

(ابوالقاسم حالت)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/04/20ساعت 17:29  توسط علی  | 

  ز كوي يار مي آيد نسيم باد نوروزي

             ازين باد ار مدد خواهي چراغ دل برافروزي
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/12/29ساعت 12:16  توسط علی  | 

بهاروگل طرب انگيز گشت و توبه شکن

به شادي رخ گل بيخ غم ز دل بركن

رسيد باد صبا غنچه در هواداری

ز خود برون شد و بر خود دريدپيراهن

طريق صدق بياموز از آب صافي دل

به راستي طلب آزادگي زسرو چمن

ز دستبرد صبا گرد گل كلاله نگر

شكنج گيسوي سنبل ببين به روي چمن

عروس غنچه رسيد از حرم به طالع سعد

بعينه دل و دين مي برد به وجه حسن

صفير بلبل شوريده و نفير هزار

براي وصل گل آمد برون ز بيت حزن

حديث صحبت خوبان و جام باده بگو

به قول حافظ و فتوي پير صاحب فن

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/12/29ساعت 12:10  توسط علی  | 

بنماي رخ كه باغ و گلستانم آرزوست   

 بگشاي لب كه قند فراوانم آرزوست

اي آفتاب حسن برون آ دمي ز ابر        

كان چهره مشعشع تابانم آرزوست

بشنيدم از هواي تو آواز طبل را        

 باز آمدم كه ساعد سلطانم آرزوست

گفتي ز ناز بيش مرنجان مرا برو 

 آن گفتنت كه بيش مرنجانم آرزوست                                       

 وان دفع گفتنت كه برو شه به خانه نيست

وان ناز و باز و تندي دربانم آرزوست

در دست هركه هست ز خوبي قراضهاست

وان معدن ملاحت و آن كانم آرزوست

اين نان و آب چرخ چو سيل است بي وفا

من ماهيم،نهنگم،عمانم آرزوست

يعقوب وار وااسفا ها همي زنم

ديدار خوب يوسف كنعانم آرزوست

والله كه شهر بي تو مرا حبس مي شود

آوارگي و كوه و بيابانم آرزوست

جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم او

آن نور روي موسي عمرانم آرزوست

زين خلق پر شكايت گريان شدم ملول

آن هاي وهوي و نعره مستانم آرزوست

گوياترم ز بلبل اما ز رشك عام

مهر است بر دهانم و افغانم آرزوست

دي شيخ با چراغ همي گشت گرد شهر

كز ديو و دد ملولم و انسانم آرزوست

گفتند يافت مي نشود جسته ايم مه

گفت آن كه يافت مي نشود آنم آرزوست

هرچند مفلسم نپذيرد عقيق خرد

كان عقيق نادر ارزانم آرزوست

پنهان ز ديده ها و همه ديده ها ازوست

آن آشكار صنعت پنهانم آرزوست

خود كار من گذشت ز هر آرزو و آز

از كان و از مكان پي اركانم آرزوست

گوشم شنيد قصه ايمان و مست شد

كو قسم چشم صورت ايمانم آرزوست

يك دست جام باده و يك دست جعد يار

رقصي چنين ميانه ميدانم آرزوست

مي گويد آن رباب كه مردم ز انتظار

دست و كنار و زخمه عثمانم آرزوست

من هم رباب عشقم و عشقم ربابي است

وان لطف هاي زخمه رحمانم آرزوست

باقي اين غزل را اي مطرب شريف

زين سان همي شماركه زين سانم آرزوست

بنماي شمس مفخر تبريز رو ز شرق

من هدهدم حضور سليمانم آرزوست

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/12/29ساعت 12:4  توسط علی  | 

شبی که با تو بودم یاد از آن شب
شبی که بی تو بودم داد از آن شب

شبی که لیلی از مجنون جدا شد
فغان و ناله و فریاد از آن شب

+ نوشته شده در  جمعه 1386/11/26ساعت 16:36  توسط علی  | 

چه جمعه ها که یک به یک غروب شد نیامدی
چه بغض ها که در گلو رسوب شد نیامدی

خلیل آتشین سخن،تبر به دوش بت شکن
خدای ما دوباره سنگ و چوب شد نیامدی

برای ما که خسته ایم و دل شکسته ایم نه
ولی برای عده ای چه خوب شد نیامدی!

+ نوشته شده در  جمعه 1386/11/26ساعت 16:32  توسط علی  | 

ای از بهشت باز دری پیش چشم تو
افسانه ایست حور و پری پیش چشم تو
صورت گران چین همه انگار خوانده اند
زیباشناسی نظری پیش چشم تو
+ نوشته شده در  جمعه 1386/11/26ساعت 16:31  توسط علی  | 

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/11/16ساعت 22:12  توسط علی  | 

گفته بودی که چرا محو تماشای منی
وان چنان مات که یک دم مژه بر هم نزنی
مژه بر هم نزنم تا که زدستم نرود
ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی
+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/11/16ساعت 22:3  توسط علی  | 

پیکر تراش پیرم و باتیشه خیال
یک شب تو را ز مرمر شعر آفریده ام
تا در نگین چشم تو نقش هوس نهم
ناز هزار چشم سیه را خریده ام

بر قامتت که وسوسه شستشو دروست
پاشیده ام شراب کف الود ماه را
تا از گزند چشم بدت ایمنی دهم
دزدیده ام ز چشم حسودان نگاه را

تا پیچ و تاب قد تو را دلنشین کنم
دست از سر نیاز به هر سو گشوده ام
از هر زنی تراش تنی وام کرده ام
از هر قدی کرشمه رقصی ربوده ام

اما تو چون بتی که به بت ساز ننگرد
در پیش پای خویش به خاکم فکنده ای
مست از می غروری و دور از غم منی
گویی دل از کسی که تو را ساخت کنده ای

هشدار! زان که در پس این پرده نیاز
آن بت تراش بولهوس چشم بسته ام
یک شب که خشم عشق تو دیوانه ام کند
بینند سایه ها که تو را هم شکسته ام

نادر نادرپور

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/11/14ساعت 22:3  توسط علی  | 

...من دلم سخت گرفته است ازین
میهمان خانه مهمان کش روزش تاریک
که به جان هم_نشناخته_انداخته است:
چند تن خواب آلود
چند تن ناهموار
چند تن ناهشیار.

نیما یوشیج_1324

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/10/23ساعت 17:39  توسط علی  | 

دیگر بس است این همه ماندن
بر لب ترانه سفرم هست

خواهم رها کنم قفسم را
خوشبخت من که بال و پرم هست

نادر نادرپور

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/10/23ساعت 17:38  توسط علی  | 

درختی خشک را مانم به به صحرا
که عمری سر کنم تنهای تنها

نه بارانی که آرم برگ و باری
نه برقی تا بسوزد هستی ام

فریدون مشیری

+ نوشته شده در  شنبه 1386/10/22ساعت 19:19  توسط علی  | 

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت،سرها در گریبان است
کسی سر برنیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید نتواند
که ره تاریک و لغزان است.
وگر دست محبت سوی کس یازی
به اکراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است.
نفس کز گرمگاه سینه می اید برون ابری شود تاریک
چو دیوار ایستاده پیش چشمانت.
نفس کاین است پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک

مسیحای جوانمرد من ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجانمردانه سرد است آی...
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم  را تو پاسخ گوی در بگشای
منم من میهمان هر شبت،لولی وش مغموم
منم من سنگ تیپا خورده رنجور
منم دشنام پست آفرینش،نغمه ناجور
نه از رومم نه از زنگم همان بی رنگ بی رنگم
بیا بگشای در،بگشای،دلتنگم
حریفا،میزبانا،میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
تگرگی نیست،مرگی نیست
صدایی گر شنیدی صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگذارم
حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد،سحر شد بامداد آمد
فریبت می دهد بر آسمان این سرخی بعد از سحر گه نیست
حریفا گوش سرما برده است این یادگار سیلی سرد زستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان،مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود پنهان است
حریفا رو چراغ باده را بفروز،شب با روز یکسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر،درها بسته،سرها در گریبان،دست ها پنهان
نفس ها ابر،دل ها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده،سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است.
مهدی اخوان ثالث(م.امید)
+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/10/17ساعت 22:15  توسط علی  | 

زاهد بودم ترانه گویم کردی
سر حلقه بزم و باده جویم کردی
سجاده نشین با وقاری بودم
بازیچه کودکان کویم کردی
+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/10/16ساعت 19:1  توسط علی  | 

هوا بارانی و من مست و او مست
شراب سرخ شیرین در سبو مست

همه چشم سیاهش سر به سر ناز
همه موی سیاهش مو به مو مست

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/10/16ساعت 18:59  توسط علی  | 

در سرزمین غربت مردن چه سود دارد
با مردمان بیدل گفتن چه سود دارد

با اسمان خسته با ابر دلشکسته با درد ریشه بسته رستن چه سود دارد
بودم به عشق یاران عمری درین بیابان وقتی که دلبری نیست ماندن چه سود دارد

با این همه گلایه با این همه شکایت سنگ صبور اگر نیست گفتن چه سود دارد
این کوهسار سنگی با غنچه های رنگی وقتی شقایقی نیست دیدن چه سود دارد

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/10/16ساعت 18:58  توسط علی  | 

در طواف شمع می گفت این سخن پروانه ای
سوختم زین آشنایان ای خوشا بیگانه ای

بلبل از شوق گل و پروانه از سودای شمع
هرکسی سوزد به نوعی در غم جانانه ای

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/10/16ساعت 18:56  توسط علی  | 

قلب فریبم دهد که در پی او رو
عقل نهیبم زند که عشق بلا بود

باز نپیما رهی که این همه رفتی
باز نپیما که راه رفته خطا بود

نادر نادرپور

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/10/13ساعت 22:14  توسط علی  | 

عشق تو از هر شرابی گوارا تر است.

عطر الاولین،نشاطی از بوی جان توست.

نامت حلاوتی دلنشین است

چنان چون عطری که بریزد.

 

احمد شاملو
+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/10/10ساعت 18:4  توسط علی  | 

به روز مرگ چو تابوت من روان باشد
گمان مبر که مرا درد این جهان باشد

برای من مگری و مگو دریغ دریغ
به دام دیو درافتی دریغ آن باشد

جنازه ام چو بدیدی مگو فراق فراق
مرا وصال و ملاقات آن زمان باشد

مرا به گور سپاری مگو وداع وداع
که گور پرده جمعیت جنان باشد

فرو شدن چو بدیدی برامدن بنگر
غروب شمس و قمر را چرا زیان باشد

تو را غروب نماید ولی شروق بود
لحد چو حبس نماید خلاص جان باشد

کدام دانه فرو رفت در زمین که نرست
چرا به دانه انسانت این گمان باشد

کدام دلو فرو رفت و پر برون نامد
ز چاه یوسف جان را چرا فغان باشد

دهان چو بستی ازین سوی آن طرف بگشای
که های و هوی تو در جو لامکان باشد

دیوان شمس_مولانا

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/10/06ساعت 21:2  توسط علی  | 

گزیدم از میان مرگ ها این گونه مردن را
تو را چون جان فشردن در بر آن گه جان سپردن را

خوشا از عشق مردن در کنارت ای که طعم تو
حلاوت می دهد حتی شرنگ تلخ مردن را

چه جای شکوه زاندوه تو وقتی دوست تر دارم
من از هر شادی دیگر غم عشق تو خوردن را

تو آن تصویر جاویدی که حتی مرگ جادویی
نداند نقشت از لوح ضمیر من ستردن را

کنایت بر فراز دار زد جانبازی منصور
که اوج این است این!در عشق بازی پا فشردن را

مرا مردن بیاموز و بدین افسانه پایان ده
که دیگر بر نمی تابد دلم نوبت شمردن را

کجایی ای نسیم نابهنگام ای جوانمرگی
که ناخوش دارم از باد زمستانی فسردن را

زنده یاد حسین منزوی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/10/06ساعت 20:59  توسط علی  | 

غم آمده غم آمده انگشت بر در می زند
هر ضربه انگشت او بر سینه خنجر می زند

ای دل بکش یا کشته شو غم را بدین جا ره مده
گر غم به دل وارد شود آش به جان در می زند

ای بی وفا رسم وفا از غم نیاموزی چرا
غم با همه بیگانگی هر شب به ما سر می زند

فریدون مشیری

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/10/04ساعت 22:7  توسط علی  | 

تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب           
بدینسان خواب ها را با تو زیبا می کنم هر شب

تبی این کاه را چون کوه سنگین می کند،آن گاه
چه اتش ها که در این کوه برپا می کنم هرشب

تماشایی است پیچ و تاب آتش،ها....خوشا بر من
که پیچ و تاب اتش را تماشا می کنم هر شب

مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست
چگونه با جنون خود مدرا می کنم هر شب

چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو
که این یخ کرده را از بی کسی (ها)می کنم هر شب

تمام سایه ها را می کشم بر روزن مهتاب
حضورم را ز چشم شهر حاشا می کنم هرشب

دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش
چه بی ازار با دیوار نجوا می کنم هر شب

کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی
که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب

محمدعلی  بهمنی(معاصر)

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/10/03ساعت 17:16  توسط علی  | 

آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
+ نوشته شده در  شنبه 1386/10/01ساعت 21:26  توسط علی  | 

ما چون دو دریچه روبروی هم...
آگاه ز هر بگو مگوی هم...
هر روز سلام و پرسش و خنده...
هر روز قرار صبح آینده...
عمر آینه بهشت اما،آه...
همچون شب و روز تیر و دی کوتاه...
حالا دل من شکسته و خسته است...
زیرا یکی از دریچه ها بسته است...
نه مهر فسون نه ماه جادو کرد...
نفرین به سفر که هرچه کرد او کرد
+ نوشته شده در  شنبه 1386/10/01ساعت 21:25  توسط علی  |